نازنین دختر مامان

نازنین مامان

من تا حالا مامان تنبلی بودم و خاطرات قشنگ زندگی تو رو جایی ثبت نکردم از امروز اگه خدا بخواد میخوام اینکار رو بکنم و قول میدم خاطرات قبلی رو هم تا جایی که ذهنم یاری میده تو این وبلاگ ثبت کنم تا وقتی بزرگ شدی بخونی و ازشون لذت ببری



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:09 | دوشنبه 7 آذر 1390 توسط مامان نازنین

واي كه چقدر از آخرين باري كه پست گذاشتم ميگذره اون موقع 25 ماهت بوده و الان 32 ماه و نيم شرمنده ام مامان جونخجالت

تو اين مدت اينقدر اتفاق افتاده و اينقدر شما بزرگ شدي و اينقدر براي ما شيرين زبوني كردي كه من نميدونم از كدومش بايد برات بنويسم

حرف زدنت كه ديگه تقريباً تكميل تكميل شده بسيار شيرين زبون و البته اگه كسي نشنوه يه كمي هم پرحرف چشمک

تازه انگليسي هم حرف ميزني رنگ ها، ميوه ها ، سلام و احوالپرسي و ...........

از شعر خوندنت هم كه ديگه چي بگم انواع و اقسام شعرها رو هم بلدي و تازه از من و بابات ميخواي كه همونجوري كه تو مهد بهت ياد ميدن با صداي بلند بخونيم ميگي: قشنگ با صداي بولند بخون وقتي ما بلند ميخونيم ميگي ساكت بچه ها خوابيدنمتفکر كلاً ما رو مچل كردي و گذاشتي سر كار

از اتفاقات مهم اين دوره كه يادم مياد اينه كه شما بعد از 8 ماه كه تنها تو اتاقت ميخوابيدي برگشتي تو اتاق ما. البته من خيلي مقاومت نكردم و قبول كردم بياي كه بعداً عقده اي نشينیشخند

اين هم يه عكس جديد كه ببيني چه خانم با كمالاتي شدي 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:41 | دوشنبه 2 بهمن 1391 توسط مامان نازنین

الان بیست و پنج ماهته. حرف زدنت خیلی بهتر شده کلی جمله میگی: بابا موس و لپ تاپ رو بدار (بردار)، مامان دوست دارم، دذا اودم (غذا خوردم) و ......... کلی هم شعر یاد گرفتی: اتل متل توتوله، جوجه طلایی، توپ سفیدم، زنبورک طلایی، پروانه رنگ رنگ زیبا و ............ ولی هیچ کدوم رو به قشنگی ببعی میگه بع بع نمیخونیچشمک

 

ببعی ببعی بع بع 

دنبه دنبه نه نه 

چرا چرا ببعی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:24 | چهارشنبه 31 خرداد 1391 توسط مامان نازنین

دختر خوشگلم امسال دو سالت شد. برات سه تا جشن تولد گرفتیم یکی تو مهد کودک ، یکی هم تو خونه خودمون و یکی هم شهرکرد خونه پدربزرگت (پدری). چون امسال به خوبی معنی جشن تولد رو میفهمیدی و خیلی خوشحال شدی. امسال شام تولدت رو یکجوری درست کردم که همه چیش برات مجاز باشه هر چند که تو غیر از ماکارونی لب به هیچی نزدی. از همه بدتر اینکه امسال که میتونستی کیک تولدت رو بخوری بهش لب نزدی و از طعم کیک اصلاً خوشت نیومد و من کلی غصه خوردم ولی از اینکه میتونی بخوری و دیگه منعی برات نداره اندازه یه دنیا خوشحالم. روز تولدت در یک اقدام انتحاری شروع کردی به ماست خوردن، من هم دلم نیومد ازت بگیرمش. اینقدر ماست دوست داری که نگو و نپرس. 

تو مهد کودک همه دوستهات برات کادو آوردن جالبترینش یک بسته پفیلا بود که ساینا کوچولو برات آورده بود. از هدیه هایی هم که تو خونه گرفتی هدیه مامان مینو از همه برات جذاب تر بود: یک خونه چادری.

انشاالله تولد صد و بیست سالگیت رو در کنار کلی بچه و نوه و نتیجه جشن بگیری و یک یادی هم از مامان بابات بکنی که یک روز تولد دو سالگیت رو جشن گرفتن.

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:18 | چهارشنبه 31 خرداد 1391 توسط مامان نازنین

بالاخره سال 90 با همه خوبیها و بدیهاش به پایان رسید و ما دو مین نوروز در کنار تو بودن رو جشن گرفتیم و سفره هفت سین ما مزین به تخم مرغ های رنگی بود که تو با دستهای کوچولوت روش جی جی دوبو کشیده بودی.

قشنگترین عیدی که امسال گرفتم این بود که تو در آستانه سال نو تونستی 200 سی سی شیر بخوری و با هر سی سی شیر خوردنت من کلی لذت بردم و خدا رو شکر کردم. امسال عید بهت خیلی خوش گذشت چون مادربزرگ و عمه ها و پسر عمه هات اومده بودن خونه ما و تو خیلی خوشحال بودی ما هم از دیدن خوشحالی تو بهمون خوش گذشت.

از اتفاقات مهم این ماه این بود که شما رسماً با دنیای پوشک خداحافظی کردی و حسابی برای خودت خانم شدی. تعداد کلماتی که میگی باز هم بیشتر شده میشین (بشین) نمدو (دمپایی)؟؟؟ نمیجه (ساندویچ)؟؟؟ شعر اتل متل توتوله رو میخونی متل متل توتولی و شعر پیشی پیشی ملوسم رو اینجوری میخونی ملوسم پیشی پیشیه ملوسم یه توپ دارم قلقلیه رو هم با کلمه و اجرای پانتومیم یه جوری حالیمون میکنی. هر کی میبیندت میگه چقدر بزرگ شده خودم هم که نگاهت میکنم میبینم از یه نوزاد ضعیف و ناتوان داری تبدیل به یه خانم خانما میشی آخه 16 روزه دیگه دو سالت میشه. باور میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟وای خدای من چقدر زود گذشت!!!!!!!



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:15 | سه شنبه 5 ارديبهشت 1391 توسط مامان نازنین

ماه گذشته یک ماه پر از اتفاقات جدید در زندگی ما بود. به دلایلی مجبور شدیم بطور ناگهانی تو رو بذاریمت مهد کودک. پذیرشش در درجه اول برای من خیلی سخت بود که بخوام جگر گوشه ام رو اون هم با این وضعیت آلرژی بدم دست کسانی  که نمیدونستم چه جوری میخوان باهاش رفتار بکنن. چند روز اول هم هر وقت میومد دنبالت بغض میکردی و میومدی تو بغلم و کلی گریه میکردی ولی الان خوشبختانه وقتی میام دنبالت دیگه میخندی و خوشحالی. برنامه خوابت منظم تر شده و شبها ساعت 9 ، 10 شب از خستگی بیهوش میشی در صورتیکه قبلاً ساعت 1 نصفه شب هم به زور میخوابیدی. سه شنبه قراره بری اردو، شنبه هفته دیگه جشن دارید و من هم کلی خوشحالم که حداقل سرت گرم میشه و حوصله ات سر نمیره.

طی این چند روز اخیر خیلی تلاشت برای حرف زدن بیشتر شده و هر چیزی که میگیم میخوای تکرار کنی: آفرین، آهو، کیوی، طوطی، دست نزن، ماهی و کلی کلمه دیگه رو سعی میکنی بگی هر چند تو تلفظشون هنوز مشکل داری

یک مسئله مهم دیگه اینه که از هفته پیش یک دفعه و به صورت ناگهانی اومدی و گفتی جیش و وقتی بردمت دستشویی نشستی و جیش کردی و از اون روز میایی تو دستشویی و جیش میکنی هر چند که خیلی وقتها موقع بازی هم یادت میره. از مربیت پرسیدم گفت که اون بهت اینکار رو یاد نداده. بابات میگه دخترم از همین حالا فوق لیسانس داره که خودش شروع کرده به دستشویی رفتن. امیدوارم همینطور که موقع از شیر گرفتن خیلی باهام همکاری کردی و دختر خیلی خوبی بودی در این مورد هم همکاریت خوب باشه و بتونی به راحتی با پوشک خداحافظی کنی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:52 | شنبه 13 اسفند 1390 توسط مامان نازنین

امروز ده بهمنه و تو چهار روز دیگه بیست و یکماهت میشه از اتفاقات مهم ماه گذشته بگم که ما یک سفر به خونه مادربزرگت داشتیم که خیلی خیلی بهت خوش گذشت اونجا به عمه ات میگفتی می می از زمانی هم که برگشتیم هر روز میری سراغ کامپیوتر و میگی می می یعنی باید فیلم هایی که اونجا از می می گرفتیم رو برات پخش کنیم. بعد از برگشتمون از سفر هم یک سرماخوردگی وحشتناک گرفتی که تا یک هفته درگیرت کرد و الان هم تک و توک سرفه میکنی. از کلمات دیگه ای که یاد گرفتی باشه است مثلاً میگم فردا اینکار رو میکنیم باشه؟ تو هم زیر لبی و یواش میگی: بیشه. به مامان مینو هم میگی مامینو. مامینو بهت یاد داده بگی دو تا ازت میپرسیم مامان رو چند تا دوست داری میگی دوتا.

دیروز شوهر خاله ام فوت کرد و ما رفتیم اونجا همه ناراحت بودن و مشغول گریه ولی تو از اینکه در جمع هستی خیلی خوشحال بودی و رفته بودی سراغ کوچکترین فرد اون جمع که آدینه باشه (25 سالشه) اون هم یک توپ خیلی بزرگ بهت داده بود که باهاش بازی کنی به خاطر همین خیلی بهت خوش گذشت وقتی هم برگشتیم خونه تا زمانی که بخوای بخوابی همش میگفتی دادا توپ توپ بعد هم دستت رو باز میکردی تا روی سرت تا بزرگی توپ رو نشونمون بدی. بچگی هم عالمی داره خوش به حالت که از غم دنیا هیچی نمیفهمی انشاالله که اون زمان هم که میفهمی هیچ غمی به سراغت نیاد و همیشه شاد باشی



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:03 | دوشنبه 10 بهمن 1390 توسط مامان نازنین

دخترم امروز بیست ماهه شدی

دیگه برای خودت خانمی شدی هر چند هنوز حرف نمیزنی ولی تعداد لغاتی که میگی بیشتر شده. دو سه روزه که داری معنی نظم رو یاد میگیری و هر بازی که انجام میدی بعدش اسباب بازیهات رو جمع میکنی البته دو ثانیه نشده یه چیز دیگه رو پخش زمین میکنی ولی من به همین اندازه هم راضیم.

دو سه روز پیش رفته بودیم بیرون من و تو داخل ماشین نشسته بودیم و بابا رفته بود دنبال کارهاش یهو دیدم هی میگی پیش پیش فکر کردم پیشی دیدی بعد متوجه شدم به مردم میگی پیش پیش گفتم مامان جون پیش پیش فقط مال وقتیه که میخوایم پیشی ها رو صدا کنیم ولی وقتی میخوای مردم رو صدا کنیم میگیم آقا، خانوم. یه کم با تعجب نگام کردی بعد از چند دقیقه یه آقایی اومد رد بشه یهو گفتی آقا....... پیش پیش. حالا از اون روز مردم رو اینجوری صدا میکنی هر چی هم میگم مامان جون بگو آقا پیش پیش نگو به خرجت نمیره که نمیره. زندگی تو خانواده گربه باز این عواقب رو هم داره دیگه.........



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 10:30 | چهارشنبه 14 دی 1390 توسط مامان نازنین

مامانی جونم دیروز خیلی ناراحت بودم آخه فهمیدم که تو جشنواره ای که شرکت کرده بودم مقام نیاوردم ولی وقتی اومدیم دم خونه مامان بزرگ دنبالت همه ناراحتیم از یادم رفت. شب من و بابایی تو آشپزخونه کار میکردیم که دیدیم تو نی نی ات رو برداشتی و لای ملافه پیچیدی همونجوری که صبح ها من تو رو لای پتو میپیچم و میبرمت خونه مامان بزرگ یا به قول خودم ساندویچیت میکنم. بعد هم نی نی ات رو بغل کردی و یک کیف کلوچه انداختی به دوشت و راه افتادی رفتی. اگه بدونی چقدر از دیدن این صحنه ذوق کردم و قربون صدقه ات رفتم که از همین حالا داری ادای مامانها رو برام درمیاری؟؟؟؟ الهی فدات بشم مامان کوچولوی من

 

یه چند روزی هست که برات مداد شمعی خریدیم که نقاشی بکشی تو هم خیلی خوشت اومده ولی اصطلاحی که براش انتخاب کردی جالبه: جی جی دوبو. حالا من نمیدونم جی جی دوبو چه ربطی به مداد شمعی داره. تو میدونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 8:47 | پنجشنبه 8 دی 1390 توسط مامان نازنین

دیروز ظهر که اومدم خونه مامانی دنبالت دیدم با صدای بلند و واضح میگی بله هر چند که نمیدونی کی و کجا بگی بله ولی تلفظش رو خیلی کامل و قشنگ میگی از دیروز کچلمون کردی بس که گفتی بله ؟؟ دادا؟؟؟بله؟؟؟؟؟؟؟؟ تو گفتی و من هم قند تو دلم آب شده هی صدات کردم دادا جون تو هم گفتی بله، نازنین جون گفتی بله. داشتم به این فکر میکردم که چشم به هم بزنم نشستی سر سفره عقد و میگی بله. الهی خوشبخت بشی عزیز دلم



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:26 | يکشنبه 20 آذر 1390 توسط مامان نازنین

این روزها مامان بزرگت دوباره گربه اش رو آورده خونه و من با وجود اینکه به خاطر سلامتی تو شدیداً با این کار مخالفم ولی زورم به مامان بزرگت نمیرسه و چاره ای هم ندارم جز اینکه تو رو بذارم اونجا. ولی در عوض تو اینقدر از بودن این گربه لذت میبری و دوستش داری که حد و حساب نداره. این روزها یک کلمه ای هست که خیلی خیلی خوشگل اداش میکنی: پیشی پیشی که تقریباً ش رو چیزی شبیه ژ تلفظ میکنی و وقتی میگی پیشی پیشی دلم میخواد بخورمت. بدون هیچ ترسی میری سراغ پیشی و میخوای دمش و گوشش رو بگیری و اون بیچاره هم مرتب از دست تو فرار میکنه. امیدوارم بودنش در کنار تو مشکلی برات ایجاد نکنه

خوشگل پیشی دوست  من. البته این عکس پیشی عمه است نه پیشی مامان بزرگ

 

 

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:35 | پنجشنبه 17 آذر 1390 توسط مامان نازنین
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

آمار وبلاگ